تولد بهترین پروانه دنیا
ن : فاطمه سادات صداقت ت : ۱۳٩٠/۱٠/٦ ز : ۱:٤٤ ‎ب.ظ

دیروز تولد بهترین زیبا ترین و خوشگل ترین پروانه دنیا بود این پروانه برای من خیلی باارزشه و وجودش باعث دلگرمیم میشه وقتی تولدشو تبریک گفتم دلم می خواست بزنم زیر گریه چون دلم براش تنگ شده بود منی که وابستش بودم و هیچوقت جدایی از اونوتصور نمیکردم حالا باهاش خیلی فاصله داشتم ونمیتونستم روز تولدش کنارش باشم از ته قلبم با اونکه گناهکارترین بنده خدام براش آرزوی سلامتی شادی طول عمر و برآورده شدن هر آرزویی که داره رو از خدا می خوام.....

"مامان عزیزم تولدت مبارک"


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


انتقام خونین(part1)
ن : فاطمه سادات صداقت ت : ۱۳٩٠/٩/٦ ز : ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ

هوا سرد بود،ماه نوامبر،شب یکشنبه.باآنکه برف می آمدولی ماه بطور کامل دیده می شد.رودخانه ای که از جنگل کنار شهر می گذشت نا آرام بود.صدای زوزه گرگها مانند گریه کودکان بود.دختر با ناراحتی و ترس از خانه بیرون دوید،هوا خیلی سرد بود آنقدر سرد که قادر نبود خوب نفس بکشد.بهسمت جنگل دوید و زیر لب می گفت:خدایا کمکم کن..من می ترسم.از جنگل رد شد و به رودخانه رسید می خواست از رودخانه عبور کند اما رودخانه ناآرام دست رد بر سینه دخترک میزد.از پشت سر صدایی شنید برگشت اما چیزی دیده نمی شد می خواست فرار کند امکا نمی توانست احساس کرد چیزی به او نزدیک می شود...صدای جیغ دختر بلند بود اما صدای طغیان رودخانه مانع این می شد که صدای دختر به جایی برسد.

صدای ساعت باعث شد که به سختی سرش را از روی بالشت بردارد.سوار ماشین شد خستگی تمام تنش را فراگرفته بود صدای بیسیم بلند شد بی سیم را جواب داد:

بله

-گزارش یک قتل از منطقه جنوب شهر

دریافت شد

ماشین را روشن کرد و به منطقه جنوب شهر حرکت کرد.به منطقه مورد نظر رسید پلیس و اورژانس مقابل خانه برادرش بودند دلش لرزید.از ماشین پیاده شد و به سمت در دوید نگهبان در او را دید و گفت:

-کارآگاه سانتوس...خیلی متاسفم برادرتون به قتل رسیده...من نمی تونم اجازه ورود به شما بدم.

مایکل در حالی که غم تمام وجودش را فرا گرفته بود با زور وارد خانه شد روی زمین پر از خون بود وقتی داخل خانه شد با جسد غرق در خون مارتین برادرش رو برو شد دیدن آن همه خون حالش را به هم میزد باسرعت از خانه خارج شد به سمت دیگر خیابان دوید و ایستاد آنقدر ناراحت بود که اشکهایش بی مهبا می ریخت.

شخصی دست خود را روی شانه مایکل گذاشت و گفت:

-بابت اتفاقی که افتاده متاسفم.

کسی که با مایکل حرف می زد جان بود بهترین همکار و دئوست دوران کودکی اش.از جان پرسید:

-فهمیدید کی بوده؟

-نه،هیچ چیزی پیدا نشده،نه اثر انگشتی نه نشانه ای

-سارا کجاست؟

-نمیدونیم

-پس کجاست؟کجارفته؟هیچ ردی از سارا نیست؟جان...اون فقط هفت سالشه...

-متاسفم.

 

 

 


کلمات کلیدی :
ادامه ی مطلب
.:: نظرات () ::.


داستان کوتاه...
ن : فاطمه سادات صداقت ت : ۱۳٩٠/۸/٢٢ ز : ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ

 

قورجنگله و مرد تنبک زن

یک مرد تنبک زنی بود در ولایت غربت چون میدید از راه تنبک زنی نمی تواند رزق و روزی خانواده اش را تامین کند،کار غریبی می کرد.صبح ها پا می شد و می رفت کنار برکه ای دور از آبادی چند تا قورباغه قبراق می گرفت و می آورد.دم غروب که می شد،تنبکش را با قورباغه ها برمیداشت و می برد در میدان آبادی آن وقت قدری فلفل می مالید به یک جای آن زبان بسته ها و می گذاشتشان روی زمین و خودش بنا می کرد به تنبک زدن،مردم هم دسته دسته می آمدند و پول میدادند تا ببینند که قورباغه ها چطر با آهنگ تنبک زن می رقصند و بالا پایین میپرند.

از قضای روزگار یک روزکه مرد تنبک زن رفته بود کنار برکه مشغول شکار اولین قورباغه بود که ناگهان یک قورباغه به چه بزرگی(وزن تقریبی:2کیلو،توضیح نگارنده)پرید پیش پای مرد و گفت:آهای!کجا؟هیچ میدانی من که هستم؟.مرد که جا خورده بود یک قدم عقب رفت و گفت:نه از کجا بدانم.قورباغه حالت تهاجمی به خود گرفت و گفت:چطور مرا نمیشناسی من قورجنگله هستم.(به نظر این بنده نگارنده قورجنگله اسم بی نمکی است احتمالا این قورباغه می خواسته بزرگی خود را به رخ بکشد اگر بینندگان عزیز مثل بنده ایشان را دیده بودند تصدیق می کردندکه،ایشان قورباغچه هم نبودند چه برسد به قورجنگله)اگر مردی یک قدم بیا جلو تا حسابت رو برسم من روزی دوتا آدم می خورم مواظب باش دست از پا خطا نکنی.مرد که جاخورده بود گفت:ای بابا حالا که چیزی نشده اصلا ما رفتیم.قورجنگله راه مرد را سد کرد وگفت:چی چی مارفتیم؟رفتن از اینجا شرط وشروط داره.باید برای ما امکانات رفاهی فراهم کنی .فکر کردی شهر هرته که هی بیای مارو بگیری ،ببری فلفل بمالی وبرقصانی و از ما استفاده ابزاری کنی؟حالا برو خانه به کسی هم چیزی نگو فردا بارن می آید ،پس فردا برف می آید ،پس پسون فردا هوا آفتابی می شود همان روز باید برای ما این چیزها را بیاوری:عینک آفتابی وپتو(برای موقع آفتاب گرفتن)50عدد،قاشق و چنگال آدم خوری یک عدد فقط برای خودم،ال ای دی 90 اینچ و نوشیدنی خنک به مقدار لازم.حالا هرچی زودتر از جلوی چشمام دورشو ولی اگردرروز مقرر نیامدی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.

مرد با ترس و لرز به خانه برگشت و شب تا صبح را از ناراحتی و ترس خوابش نبرد.روز اول باران آمد ،روز دوم برف آمد وروز سوم هوا آفتابی شد.
(قابل توجه دست اندرکاران سازمان هوا شناسی جهت عبرت گیری از تقدیر قورباغه فوق الذکر)مرد که دید پیشگویی های قورباغه به حقیقت پیوست از ترس آنکه مبادا قورجنگله تهدیدش را عملی کند ،وسایل سفارشی قورجنگله را تهیه کرد و برد کنار برکه.قورجنگله وسایل را تحویل گرفت و یک لیست جدیدرا به مرد تنبک زن داد و گفت:تا همین فردا باید اینها را تهیه کنی و بیاوری وگرنه می آیم جلو در همسایه با دندان تکه پاره ات می کنم.

مرد بیچاره باز با ترس به خانه اش برگشت و صبح فردا موارد در خواستی را با هزار بدبختی تهیه کرد و مقداری میوه نوبرانه محض خود شیرینی ،ضمیمه موارد در خواستی کرد و رفت کنار برکه.

قورجنگله بعد از اینکه وسایل را تحویل گرفت،چشمش افتاد به میوه ها و به مرد گفت:اینها دیگر چیست؟مرد گفت:اینهامیوه نوبرانه برایتان آورده ام میل بفرمایید.قورجنگله نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد تنبک زن انداخت و گفت:آخه مرد حسابی من دندان دارم که میوه بخورم؟مرد قدری جاخورد و فکرکردو گفت:تو که دندان نداری چطور روزی دوتا آدم می خوری و می خواهی مرا هم بادندان تکه پاره کنی؟قورجنگله به تته پته افتادوگفت:راستش...،...چیزه..،دندان دارم ولی می دانی....،یعنی.....فقط مال آدم خوری است.مرد سری تکان دادو گفت که اینطور .بعد هم قورجنگله را گرفت و انداخت توی کیسه وبا خودش برد ولایت غربت.

کسانی که به ولایت غربت رفته اند می گویند هرروز تنگ غروب وقتی مرد تنبک زن تنبک می زندوقورباغه ها می رقصند،قورجنگله را هم می شود دید که کنار دست مرد تنبک زن نشسته وبا دودانگ صدایی که دارد گاهی در مایه ابوعطا چیزهایی می خواند.

ما از این داستان نتیجه می گیریم که :آدم فلفل به این گرانی را نباید بمالد به قورباغه

قبل از ترسیدن ازقورباغه،آدم بای مطمئن باشد که قورباغه مورد نظر دندان دارد یا نه.

 

 

حکایت سه شپش

 

سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی میکردند.یک روز یک جلسه مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند،و ببینند چطور می توانند از این وضعیت خلاص شوند.

شپش اول گفت:همه بدبختی ما از این است که حوزه فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم ،وهرکداممان برویم سروقت یک گروه خاص.دو شپش دیگر هم گفتند:درستش همینه.بعد تصمیم گرفتند هرکدام حوزه کارشان را مشخص کنند.

شپش اول گفت:من میروم سر وقت ملک تجار چون نسل اندر نسل خاندان ما بزرگان نشست و برخاست داشته اند.

شپش دوم گفت:من میروم به خانه مش حسن بیل زن اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.

شپش سوم گفت:من هم میروم به ولایت غربت پیش فک و فامیل هایم.

باری سه شپش جوانمردانه برسروروی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جداشدند.

شپش اول مستقیما رفت به خانه ملک تجار. شب بود و ملک تجار در پشه بند خوابیده بود.شپش بی نوا تا صبح منتظر نشست تا ملک تجار از خواب بیدار شد واز پشه بند بیرون آمد.وقتی چشم ملک تجار به شپش افتاد ،گفت:اگربا من کار داری حالا فرصت نیست ظهر بیا دم حجره.شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت دم حجره.ملک تجار به شپش گفت:چه می خواهی پدرجان؟شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود،گفت:تصدقت بگردم بنده به یک مریضی صعب العلاجی دچار شده ام،حکیم گفته دوای درد من دوقورت و نیم از خون حضرت عالی است لذا جهت خون خوری استعلاجی خدمت رسیده ام.

ملک تجار سری از روی تاسف تکان داد وگفت:آخیش حیوونکی پس توهم با من همدردی اتفاقا من هم کم خونی دارم و به همین خاطر مجبورم با این حال مریض بشینم در حجره و با هزار یک بدبختی خون مردم را توی شیشه کنم خدا روزی ات را جای دیگه حواله کند.

شپش زبان بسته با دلی پر از غصه از حجره آمد بیرون و از ناراحتی رفت و خودش را انداخت توی جوب آب.

شپش دوم رفت سراغ میرزا مش حسن بیل زن.مش حسن نگاهی از سر اوقات تلخی به او کرد،شپش باشرمندگی گفت:مشدی،روم سیا،اومدم برای صرف نهار!.مش حسن دستش را به طرف او دراز کردوبه شپش گفت :بفرما. شپش رفت روی دست مش حسن و رگ و پیدا کرد و بنا کرد به مکیدن،قدری تقلا کردووقتی دید از خون خبری نیست با عصبانیت از دست مش حسن پرید پایین و گفت:مرد حسابی تو که خون نداری چرا  بی خود بفرما می زنی؟.بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروری و در حال حاضر مشغول ترک است.

شپش سوم رفت به ولایت غربت پیش فک و فامیل هایش. اهل فامیل از او استقبال کردند و گفتند:جایی آمده ای که به وفور رزق و روزی است.در وسط شهر یک پایگاه انتقال خون است.صبح به صبح باهم میرویم آنجا خون کسانی را که آمده اند برای اهدای خون باخیال راحت نوش جان می کنیم.

شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هرروز با فک و فامیلهایش میرفت پایگاه انتقال خون.

آخرین خبر:

با کمال تاسف و تحسر در گذشت زنده یاد،روان شاد مرحوم شپش سوم را به اطلاع کلیه دوستان وآشنایان می رساند.آخرین بیت شعری که از آ، زنده یاد که در واپسین لحظات سروده(معلوم میشود که خدابیامرز طبع شعری هم داشته_توضیح نگارنده)جهت درج و ثبت در تاریخ چاپ میشود:                                                                       بیهده گشتیم در جهان به نوبت                ایدز گرفتیم در ولایت غربت 

ما از این داستان نتیجه می گیریم که آدم اگرعاقل باشد نمیشیند در باره شپش ها افسانه بنویسد.

 

قصه ما به سررسیدغلاغه به خونش نرسید.                    


کلمات کلیدی :شپش، قورجنگله
.:: نظرات () ::.


بزرگان...
ن : فاطمه سادات صداقت ت : ۱۳٩٠/۸/۱٧ ز : ٢:۳٥ ‎ب.ظ

آن که به خداوند پاک و مهربان بیش از دیگران امید و بیم بسته است،بیش از همه در خور ستایش است .                                                           " بزرگمهر"

هیچ گاه عشق به آدمیان را همیشگی مپندار ،از روزی که دل می بندی ای نیرو را نیز در خود بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی...و اگر خرد شدی بازهم نامید مشو چون آرام جان دیگری در راه است.                                                "اردبزرگ"

انسان نقطه ایست بین دو بی نهایت بی نهابت لجن و بی نهایت فرشته بنگر به طرف کدام یک می روی.                                                           " دکتر شریعتی"

فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز دستت را گاز نخواهد گرفت.                                                                             " تولستوی"

در بین تمامی مردم فقط عقل به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می کنند عاقلند.

                                                                                     "رنه دکارت"

خدا به انسان دوچشم ولی یک زبان عطا کرده تا دوبرابر آنچه می گویند ببینند.    

                                                                                 "ادموندگولدین"   

 به جای اینکه بر تاریکی لعنت فرستید یک شمع روشن کنید.

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


درکوچه سار شب
ن : فاطمه سادات صداقت ت : ۱۳٩٠/٤/٩ ز : ٢:۳٤ ‎ق.ظ

درین سرای بی کسی کسی به در نمیزند

به دشت پرملال ما پرنده پرنمیزند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by eashtar
This Themplate  By Theme-Designer.Com